زندگی هست و خدا هست

فرقی نداره طرفت کی باشه! جدی میگم! فرقی نداره میم یا عین یا هر موجود دیگه ای ...

مهم روزایی هستن که در هرصورت یادآوریشون گیج و تلخت می کنه

روزایی که نیست. نه می بینیش. نه باهاش حرف می زنی. خلاصه نیست اما خیال می کنی به سبک دود آتیش سرخپوستی باهم در ارتباطید(به سبک های نوین و غیرنوین) 

شاهدشم این آهنگی که الان تو گوشمه 

هر حس خوبی بین دونفر یه شانسه که می تونه به نتیجه برسه یا نرسه . بعد از اون پشت هم میشه بدبیاری وقتی رابطه ای نباشه! دیداری نباشه

وسط وسط ایران باید طرز فکرتو خیلی خارجی کنی تا بتونی رابطه درست و بدون عقده و سروسامون دار و آبرودار باکسی برقرار کنی که در حقیقت غیر ممکنه!!

در نتیجه میشه دل بستن به روابط دود آتیشی!!! سبک سرخپوستی! من زنده م ... تو چطور؟ 

که به دلایل متعدد بسی جان کاهه...


+ واسه همینه که به بت اسبق گفته بودم همین که چند وقت یه بار ازت خبر داشته باشم خوشحالم می کنه!!! هرکمی بهتر از فکروخیالاته . حتی وقتی مقامش از بت و عشق اسبق به دوست و رفیق امروز کاهش پیدا کرده باشه .یاحتی افزایش به خاطر زمانی که بهش خورده! این زمان خوردن به روابط...این غبار زمان عجب چاشنی دل پذیریه! واقعا به قول یاکوب ... به افتخار غبار زمان که روی همه چیز می نشیند...!  


+البته یه چیز دیگه ای هم هست!!! عشق زیاد آدما رو می ترسونه. انصاف اینه که من اشتباه می کردم همیشه که خودمو اینقدر زود وارد ماجراها می کردم و اینقدر زود می بریدم و می دوزیدم و ....!! اشتباه بود رویا داشتن توی قرن بیست ویک در ایران. می دونید؟ (البته شاید تمام قرون در همه جا) اشتباه بود اینقدر عاشق بودن یه زن در قرن بیست و یک ایران!!!  ولی خب می دونید ، اگر به جای این و آن ها خانواده مون خیلی تاثیرگذاری خوبی داشتن برامون(درواقع اون عشق رو تا یه حدی بهمون میدادن) ، اینقدر راحت شاید غرق نمی شدیم در هرچیزی! نمی شدم در واقع! ولی خب اون زندگی ایده آل و فلانه. یا زندگی سالم. که حداقل در قرن بیست و یک ایران یافت می نشود!!! 

و دیگه اینکه آدمایی که به قول گروه بمرانی ناگهان می خوریم به رگ های چشم هاشون ، شاید اون ها هم بخورن به رگ های چشم های ما اما لزوما دلیل نمیشه که اهداف زندگی و نگاه هامونم به زندگی و عشق و دوست داشتن یکی باشه!! این چیزیه که توی مخ من نمی رفت و خب در هرصورت نباید نامرد بود و کسی رو بند به یه نخ آویزون نگه داشت که البته من به شخصه همیشه شخص آویزون شده بودم نه آویزون کننده! 

انصافا که عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

در نهایت میشه گفت به خاطر غیرقابل پیش بینی بودن روزگار و آدم ها ، نمیشه قوانین مطلقی داد ولی میشه به یه سری نتایجی رسید

به هرحال تاوان هایی دادیم و سختی های بسیاری کشیدیم ... باید یادمون بمونه از کجاها خوردیم 

به هرحال رشد و بزرگ شدن ما هم توی این اتفاقات زندگی بوده دیگه. درست یا غلط!بخوایم باور کنیم یا نخوایم(خودمو میگم)


+ آدما خییییییلی پیچیده ن. خیلی باید طول بکشه که فکر کنی کسیو شناختی واقعا! فقط شاید بتونی بگی نسبتا فلان کسو می شناسم


+ دارم آهنگای قدیمی رو که گذاشته بودم گوشه حافظه لپ تاپ گوش میدم!!! حس می کنم دیگه خیلی داره یادم نمیاد!! 


+ واقعا مهم نیست طرفمون کیه (مهمه ولی نه تماما) ... مهم اینه که کجاییم باهاش

این روزهای گذشته رو بیشتر من از این حرص می خوردم که این راهو هزارم باره دارم می رم... 


+هیچ کس با گیر دادن به چیزی ، به چیزی نرسیده فاطمه جان! گیر نده ... گیر نباش 

یا مصداقی ترش اینه که هیچ زنی با گیر دادن به هیچ مردی بهش نرسیده ...


+ البته در نهایت هییییییییییییییییییییییچ قانونی وجود نداره و هرکسی زندگی خاص خودشو داره


+ شاید حنام برای شما رنگ نداشته باشه اما برای خودم هنوز رنگ داره 

میخوام در اینجا رو تخته کنم. تا اطلاع ثانوی وب نویسی ممنوع . دوست ندارم مایه ی هدایتم به سمت توهمات بشه


+ آینده غیرقابل پیش بینیه... میخوام بیام تو حال 

میخوام با همه چیزهای کم یا زیاد ، همه آدم های کم یا زیاد کیفی و کمی که هستن ... حالم خوب باشه 


+ دست خدا هست


منبع این نوشته : منبع
زندگی ,شاید ,البته ,اینقدر ,خیلی ,باشه ,غبار زمان ,فرقی نداره

جمعه را چگونه گذراندید

جمعه جان... مرسی که امروز اینقدر جمعه خوبی بودی

همه کارهام انجام شد و حس خوب هم داشت 


× داستان یلدا و روزنوشت های مرغ ... کاملا نشون میدن که نظرم درباره احساسات چیه. احساسات دقیقا مثل آب و هوان که به آنی ممکنه تغییر کنن. ممکن هم هست خیلی دیربپان دیر بپایند..دیرپا باشند

مثلا ممکنه مثل صدسال تنهایی... سالها توی شهرشون مدام بارون بباره و کپک بزنن همگی از رطوبت

و ممکن هم هست مثل احوالات این رورهای من ... کاملا شبیه شهریور و مهر باشه که یه لحظه هوا سرده و یه لحظه گرم. یه وقت ابر داره یه وقت نه 

اما احساسات هرچی که هستن ... تصمیمات ما رو باعث میشن درهرصورت!!! 

اول احساسه بعد ادله هایی که برای اون احساس جمع می کنیم و دلمون میخواد بشه. اینجوریه که میگن هرکاری که به دلته انجام بده چون حتما موفق میشی

اصلا اصطلاح روانشناسی هم داره این. که اسمشو یادم نیست 

تنها کاری که آدمی می تونه انجام بده اگر خیلی خفنه... اینه که بر خودش صبوری کنه و از بالا نگاه کنه و شرایطو بسنجه و بعد بیفته توی حس ها و بعد دلایل و موافقان 

واسه همینه که مهم نیست داستان چیه. مهم اینه که داستان رو از کجا شروع کنی

ولی خب... اون صبوریه اینقدر سخته که حد نداره

حددد نداره 

نه صبر به معنی فرار از مسایل نه صبر به معنی تحمل ... واقعا واقعی صبر

+واقعا واقعی بچه بودم خیلی استفاده ش می کردم


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,احساسات ,داستان ,انجام ,جمعه ,واقعا واقعی

اما کی می دونه اون روشنی چیه

روش اینه : 


تا ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته سیاهی برو 

که بالاخره به روشنی برسی 




تا آخر آخر شب ... 

حتی اگه به قیمت کوتاه کردن موهای یلدا تموم بشه 





+ کمتان نمی توان کرد از اون شب که با فروغ مقایسه شدم زندگیش و خودش و شعراش و همه چیش برام جذاب تر شدهو یه جورایی بهش فکر می کنم.

دارم یه کتابی درباره ش می خونم 

ولی چه قدر بعضیا گیرن. تا شعرو جراحیش نکنن راحت نمیشن. تا دل و روده شو نریزن بیرون حس خوبی بهشون دست نمیده؟؟ خب طبیعتا یه سری شعرای یه شاعر قوی تر و یه سری چندان چنگی به دل نمیزنه. اینقدر لازمه که با ذره بین نگاهش کنن؟ نمی دونم ولی شایدم به خاطر ندونستن منه که بعضی چیزا گیر دادن به نظرم میاد. شاید بعدا جور دیگه ای به نظرم بیاد. دیگه به هرحال احتمالا هر رشته ای ظرافت های خاص خودشو داره و مسلما آدم های گیربده خاص خودشم داره

در این زمینه ها تقریبا لوح سفید محسوب میشم کاملا آماتور 


منبع این نوشته : منبع

خودت بزار بگذره

دلایل مهم تری باید برای زندگی وجود داشته باشه

یه دلایل مهم تری .........

ازون دلایل که وسط یه جنگل بهشون می رسی


+ هر وسیله ای که منو کمی دور کنه از تو .‌‌‌.‌‌. چیز خوبیه 

به ادامه حیاتم کمک کرده 


+ ده شهریور!!! 


+ میخواستم توی دفتر برای خودم بنویسم اما حس کردم حجم افکار و ناگفته هات وقتی به یه حدی برسه دیگه توی هیج قلمی جا نمیشه مگر با کلی گویی


+ حتی توی هیچ کلامی هم جا نمیشه 

دیگه نمیشه هیج رقمه توضیحش داد


+ همه عمر بر ندارم

سر از این خمار مستی


+ باید صبور باشم

صبر کلیدی ترین کلید تا یک سال آینده س 


+ یک الی دو سال آینده خیلی چیزا رو مشخص می کنه 


+ الان من دقیقا وسط یه باتلاقم 

خیلی سخته شرایطمو بتونم بسنجم

و چیزی رو اصلا بخوام بفهمم


+ تا این یک الی دو سال باید تمام سعیمو بکنم که چیزی برام خیلی مهم نباشه. همه چیز دور و بر معمولی باشه. کمی بالاتر کمی پایین تر

هرکسی... هر موجود زنده ای

حداقل گرایش خودم این باشه 


+ راستش برای هرکسی اینقدر گذاشتم که اگه به طور ناگهانی تمام موجودات رو از زندگیم حذف کنم... عذاب وجدان نگیرم... دلواپس نشم

جدی میگم...


+ بهتره کلا دیگه خیلی سخت نگیرم. یه جورایی حس می کنم مهر تنهایی خورده به پیشونیم...

هنوزم معتقدم به این که شعور حتما توی غم اتفاق نمیفته. که تنها نبودن خیلی بهتره. که شاعر نباشی ولی تنها نباشی خیلی بهتره . که زندگی خودمون مهم تره. که هرچه قدرم دیگران با وجودمون حال کنن یه روز همه چی از بین میره و نمی دونم واقعا حسرت ها هم از بین میرن اون روز؟ فکر نکنم 

از آدما ناراحت نیستم

از این جامعه ناراحتم

از تاثیراتی که روی مغز من و بقیه گذاشته 

از مواقعی که سد راهمون شده

ناراحتم از اینکه هرچی بیشتر بفهمی... بیشتر تنها می مونی 

بیشتر و بیشتر...

.

.

فعلا حکمی ندارم برای زندگی صادر کنم... و متاسفانه قاضی هم نیستم

ولی یه جورایی فقط دارم نگاه می کنم..

یعنی باید فقط نگاه کنم

این روزها فقط باید نگاه کرد 

نباید جایی غرق شد یا تصمیمی گرفت یا حکمی داد 

.

.

همچنان بلاتکلیف زندگی

داخلی ها و خانواده هاشون وقتی حکمشون نیومده و بلاتکلیفن خیلی اذیتن

اصلا آرامش ندارن. ترجیح میدن هرچی هست بیاد فقط زودتر تا خلاص شن از بلاتکلیفی و ندانستن آینده شون 

.

.

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید...

.

.

من هم مثل تمام موجودات روی زمین حق انتخاب و اختیار دارم

.

.

این جمله رو خیلی باید با خودم تکرار کنم 

.

‌.

خیلی جالبه که خودتم ندونی توی زندگی چیا واقعا حقیقتا برات مهمه!!!

.

.

هیچی ... فعلا فقط میشه نگاه کرد و صبور بود 

فقط باید گذاشت بگذزن این روزها 

نباید خیلی سخت گرفت یا حتی جدیشون گرفت 

کلا مدتی است که فقط باید بگذره 

.

.

می گذرد ... بله

.

.

بزار بگذره یعنی همراه غذایی که خوردنش تحمل میخواد و زورکیه ، یه چیزی مثل ماست بخوری که راحت تر از گلوت بره پایین


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,زندگی ,بهتره ,تمام ,دلایل ,آینده ,بزار بگذره ,خیلی بهتره ,تمام موجودات ,برای زندگی

روی لبه تیغ

بعضی روزها هم آدم باید بمونه زیرپتو و نره سرکار

نصف شب به طرز عجیبی توی خواب و بیداری که درد می کشیدم فامیلی مراجعامونو هی میگفتم.‌ انگار که من بودم و درده مال اونا بود. یه وقتا حس می کردم خود اونام. نصف شب نزدیک بود روانی بشم مرزو رد کنم نمی تونستم بفهمم که کیم یه لحظه حساس خودمو نجات دادم و تو مخم بلند داد زدم که من ف.الف هستم و الان درد عجیبی دارم این بدن منه نه دیگران وااای. بعد همون حین تصمیم گرفتم مددکاری رو بزارم کنار چون تاثیر بدی روی روانم داره البته الان پشیمونم از تصمیمم 

ولی خداییش حالم بد بود 

خیلی حرفه آدمای امثال من سرنوشت کارهای مونده روی میزشونو بسپرن به دست باد و سرنوشت و مصرانه بخوان نرن سرکار 

وای وای خداروشکر الان بهترم. 

واقعا درد کلافه کننده ای بود که نمی فهمیدمش 

انصافا همش یادمون میره ولی وقتی سلامتی جسممون به خطر میفته وااااقعا انگار میخوایم هیچی نباشه ولی خودمون باشیم

چه نیروی خالصی!!


منبع این نوشته : منبع
الان

اما کدخدا

زیبایی بی حد و مرزه

زیبایی توی چشم هاییه که برای لحظاتی شادی به خودشون می بینن

اونم شادی خودساخته و خودخواسته 

خوبه ...

بازگشت به کودکی 


+ میگفت که جوون تر میشی! هی و هی جوون تر. منظورش همین بود. بچه تر. کودک تر

+ این روزها میگذرن. هرکسی راهی برای زندگیش انتخاب می کنه 

+ گاهی حس النی رو توی همین فیلم داست آف تایم حس می کنم

اینو فقط خودم می فهمم

+ کنگره شعر نو مثلا داره یه انگیزه هایی بالاخره در من بیدار میشه 

محض همینجوری میخوام شرکت کنم. نظر مثبتتون چیه؟

+ یا خدا معده بدبختم... اون چه چیز مزخرفی بود آخه 

+ بابا به زودی بعد از یک ماه و کمی اندی به خونه برمی گرده. حس می کنم دیگه بالاخره دلم براش داره تنگ میشه. می دونم دیره ولی خب دست خودم نیست خب

+ آخ جون آهنگ نات استرانگ ایناف اومد

+ با کیا می مونی؟ با کیا زندگی می کنی؟ فکر کیا رو نگه می داری؟ کیا رو از دورت خارج می کنی؟ کیا چیا؟ چی؟ کی؟ چه جوری؟ 

+ فعلا رو به سمتی ام که دیگران بدبختی می نامندش و سعی می کنم تلخیش رو بگیرم 

+ ساعت دو شد که

× ...

+ من الان دقیقا شبیه یه نوشیدنی ام که روشو با شکلات تلخ تلخ تزیین کردن. اولش تلخه ... در اعماق نه اون قدر. نه تاریکه نه تلخ . طعم خاص خوب خودشو داره. 

+ کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی کاشکی آدمایی ‌که دوستشون داشتم و دارم قدرمو بیشتر می دونستن ... کاشکی جور دیگه ای باورم می کردن و برابر با خودشون نگاهم می کردن. جای اینکه بعدا به باوری که باید برسن. امروز می رسیدن نه فردایی که جز افسوس چیزی باقی نمیزاره


+ هعی بیخیال 

من که خواهم سوخت حرفی نیست 

اما کدخدا! تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا


+ بی ربطه ولی این شعرو خیلی دوست دارم . خصوصا این تیکه آخرش. دوست دارم به همه چی ربطش بدم

من که خواهم سوخت حرفی نیست...

اما کدخدا...

خیلی خوبه خیلی



منبع این نوشته : منبع
کاشکی ,خیلی ,کدخدا ,کاشکی کاشکی ,دوست دارم ,خواهم سوخت ,سوخت حرفی ,کاشکی کاشکی کاشکی

خوابم میاد ولی می نویسم چون زنده م

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد

چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق

ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد

پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !

غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد

تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد

هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد

به باور دل نا باورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد


+ کاش می شد شاعرهای از دنیا رفته مجسم می شدن بعد چند ساعتی سر میزاشتیم روی زانوشون های های گریه می کردیم بعد زیر گوشمون یه وردی می خوندن ومحو می شدن 


+ شبیه کسی ام که به وسطای رمان زندگیش رسیده و دلش میخواد یه نگاه تقلبی یواشکی به ته کتاب بندازه ببینه حدودا با چه حال و هوایی قراره تموم شه که حالت خوندنشو تطبیق بده

می دونید الان شبیه کیم؟ 


+ از این پل که بگذرم به یه حال ثابت تری دست پیدا می کنم که سنمو بالاتر از اینا می بره. البته شاید کللاا از جاده خارج شم یا کاملا ...

به هرحال یه چیز ثابت تری میشه 

وقتی دید آدما بهم فرق کنه. خودم فرق کنم 

و کلا هم می تونم دست به انتخاب عجیبی زده و مثلا کاملا ناگهانی بگم که میخوام عادی تر زندگی کنم و آدم دیگه ای بشم 

اون وقت هرموقع دفترامو باز کنم...طوفان میشه خفه میشم. 

بیست سال نه زندگیت یه جوری باشی و باقیش جور دیگه...!!! می شه روانی شد

شایدم به این شدت نباشه اما خب یه چیزایی هست 


+ مرا خود با تو چیزی در میان هست 

وگرنه روی زیبا در جهان هست


+ خانم شین میگه آدم عاشق باید ازدواج کنه یه وقت اما فکر عشقش باشه ته ذهنش که خالی نباشه و یه چیزی برای فکرکردن داشته باشه 

این جمله صاف ساده ترین چیزی بود که میشد گفت

حالا لای هزار زرورق بپوشانیمش که چی بشه 

مثلا اینکه دوستت دارم . دوستم داشته باش!!! ساده ترین نیاز بشری. هزار بار گفتم که چه جوری می پیچونیم دور کله مون


+ چند وقته براتون از ح و پ نگفتم نه؟ ح امروز اومده بود با چه هیجانی از چند روزی که رفته بود داخل میگفترسما فیلم سینمایی تاسف باریه اون جا. با همهههه جای شهر فرق داره. 

پ هم چند وقت یه بار سر می زنه بهمونمیگفت هر کدوم از دوستاش یه نسخه براش می پیچن و شکل های مختلف و نصایح متفاوت و جاهای جورواجور حالا که سال ها از زندگی روزمره و عادی دور بوده چه قدر مهمه که الان چه نوع زندگی و آدمایی انتخاب کنه. امیدوارم موفق بشه.مامانش هم پیگیرررر دستشو بند کنه به یه دختر بدبخت که قدش ده سانت از پ بلندتره شرایط عجیبی داره در کل. همه چی باید از صفر شروع کنه




منبع این نوشته : منبع
افتاد ,چیزی ,زندگی ,ساده ترین

اگه یه روزی...

یه روزی تو رو برای چشم هام می خرم 

صداتو آویزه گوش هام می کنم 

اون وقت دیگه هیچ وقت دلتنگ نمیشم 

اون وقت دیگه همه این روزها تموم تموم میشن...


+ می دونم که اون روزو نمی بینم... می دونم


+ آهنگ جدید سینا سرلکو شنیدین؟


+ اگه حقوقمو بدن بالاخره داره خبرایی میشههه


+ بزرگترین فرق زن ها و مردها اینه که زن ها به شدت واهمه دارن از تکرار و درجا زدن

اما مردها خیلی علاقه دارن به ایستادن و تکرار

اون وقت چرا همه کارای مهم جهانو مردها انجام میدن

من که خودم به شخصه هرموقع آشوب شدم حداقل شصت درصد احتمال داره که یاد یه چیزی در گذشته بیفتم و از اینکه عاقبتش مثل گذشته بشه یا حالتش مثل قبل باشه ، مثل ماری میشم که دل پیچه داره 


+ بدان و آگاه باش ... که من همانیم که اینقدر احساسش بزرگ بود که بغض نمیزاشت حرف بزنه.اما این روزها از دنیا بریده تر و تلخ تر و مار گزیده تر... یه ماه آبی یا خاکستری! و به خودم حق می دم. هرکسی فکر کنه بهم حق میده. اینجوری بودن لازمه گذران این روزهاست. باید محکم باشم. دربرابر همه چی! 


+ از نهایت قلبم آرزو می کنم دنیا روشن شه باز 

که من این نهایتو قبلا نمیشناختم...

گرچه اون روز نادیدنیه...


+ امروز با اتوبوس از جلو یه پاسگاه رد می شدیم. یهو دلم خواست یه سرباز تنها باشم که با دوستاش خیلی دم خور نمیشه. تو خودشه. از عشقش دوره. تلخ و بی محله به همه دنیاولی خب شوخ طبعیشم داره ها. ازون دختر کش ها که به هیچ کی محل نمیده حس قدرتش به زندگی خ خوبه. چون خیلی چیزی برای از دست دادن نداره بعدم چون مرده دیگه فاز دل نگرونی زنانه هم نداره.


+ آخ جون فردا پنجشنبه س. چه قدر زود گذشت این هفته برعکس هفته قبل


+ وای من یادم رفته هنوزم برم برای دانشگاه ثبت نام کنم مگه میشههه.فردا فردا


+

وقتی به تو فکر نمی کنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم بهت فکر می کنم انگار چیزی گیر کرده تو گلوم. دیشب رفتم توی حیاط، زیر بارون. همین طور با خودم اسم ات رو صدا می زدم. چادرم خیس خیس شده بود. 

فکر می کردم اگه روزی بمیرم و تو خبر نداشته باشی چی؟ اگه زن کس دیگه ای بشم چی؟ 

کاش می تونستم دوست ات نداشته باشم. کاش توفانی می اومد و همه چیز رو با خودش می برد.


#مصطفی_مستور




منبع این نوشته : منبع
چیزی ,خیلی ,مردها ,روزی ,انگار چیزی

میم مثل مامان بودن

به قول اون مرغ تنها ، فقط یه مرغ مادره که شجاعه!

همیشه از زنی که مادر شده باید ترسید 

چون ممکنه هرکاری ازش بربیاد 

نه که وحشی باشه نه اصلا ... فقط دوز شجاعتش بالاست 

فقط خیلی به خودش متکی تره 

فقط برای بقای وجود خودش و بچه ش می تونه دست به هرکاری بزنه

فقط دیگه خیلی چیزا براش مهم نیست...

یه مادرو  سخت تر میشه راضی کرد 


+ اصلا زنی که مادر شده یه چیز عجیبی توی چشماشه

+ فهمیدن همه اینا رو خیلی مدیون توام یلدا ...حسش می کنم

+ من سالممهنوزم

+ ولی چه قدر بده همه شخصیت آدم بشه مادر اون وقت شکل مامان جون یلدا ... زمستون زمستون میشه توی وجودش

+ هعییی

+ امروز یه روز خیلی جالبی با نورا داشتیم. کاش همه بچه ها سالم و عزیزدل عزیزانشون باشن

میخواستن ببرنش اما با ذکر : میخوام خاله باشم! خودشو جا کرد و تا شب موند

+ کلا خاله بودنم یه فاز جداییه برای خودش با مامان بودن فرق داره خیلی

عمه بودنو نمی دونم چه قدر فرق داره با خاله بودن ولی هرچی هست خاله بهتره


+اصلاحیه : حالا ترس که نداره واقعا ولی خب سهل و آسون نانگاریدشون انصافا فهمیدن این تفاوت خیلی مهمه. چه خانواده ها که سر همین نفهمیدن از هم نپاچیده. جدی! 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خودش ,مادر